درباب مقوله شجران‌خواني و نقدهاي مربوط به آن  

يادش به خير فوتبال دهه 60 و جام باشگاههای تهران. دو قطب فوتبال ايران، پرقدرت و بقيه تيمها ساعی در داشتن قدرت،  برای شکست دادن دو قطب. اما زمزمه‌های دلنشين چند قطبی کردن فوتبال، ما را به امروز کشاند که نه تنها چند قطب پيدا نکرديم،  بلکه آن دو قطب را هم از دست داديم. منتقدان دلسوزی که نقدهای دلسوزانه می‌کردند و راهکار نمی‌دانستند، چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند و به جای تشکيل قطبهای جديد، همان دو قطب را هم از ما گرفتند.

اما امروز نمونه هايی از آن منتقدان دلسوز در عرصه آواز ايران متجلی شده‌اند. همانهايی که روزی با پسوندها و پيشوندهای من‌درآوردی، چهره‌ای آسمانی و کهکشانی هديه می‌دادند، امروز تنها قطب آواز ايران  را به باد نقدهای دلسوزانه خود گرفته‌اند و تمام عوامل ناکامی _حتی به عقيده بعضی‌شان نابودی_ آواز اصيل ايراني را متوجه او می‌دانند. از اين رو برای بازيابی و بازسازی آواز، کمر به قتل اين صدا بسته‌اند تا شايد با نابودی آن، صداهای ديگری مجال بروز و ظهور پيدا کنند و ريشه تقليد از صدای استاد را بخشکانند.

در اين که آواز اصيل ره به بيراهه برده و سر به سرای باقی سپرده، جای بسی بحث است، چرا که هزاران هنرجو و خواننده آواز _که در ميان آنها کم نيست صداهای زيبا و دلنشين_ و استقبال گسترده جوانان از کنسرتهای موسيقی اصيل، اين مدعا را به چالش می‌کشاند. اما اگر بر فرض که آواز دچار رکود شده باشد، اين ادعای بزرگی است که شجريان باعث آن شده است.

به هر دليلی و بنابر هر سياستی که وجود داشته، به هر حال امروز شجريان تک قطب آواز ايران   است و اگر او نبود، معلوم نبود آواز ايرانی به کدامين راه قدم نهاده بود. پس جامعه موسيقی، حداقل در اين مورد، مديون و مرهون زحمات استاد است.

اما اين موضوع که در حال حاضر مقوله شجريان‌خوانی باب شده و خوانندگان جوان اعتلا و اعتبار خود را در تقليد محض از استاد می‌بينند، می‌تواند عوامل گوناگونی داشته باشد که آنچه که به ذهن حقيرمتبادر می‌شود را شرح خواهم داد:

     اولين نکته اين است که نوجوانان و نوآموزان، از روی ناآگاهی، الگوی خود را از افراد مطرح و به اصطلاح "مد" جامعه می‌گيرند. و اگر امروز بيشتر خوانندگان شناخته شده، تمايل به شجريان‌خوانی دارند به اين دليل است که اولا هنوز نتوانسته‌اند دوره هنرجويی را پشت سر بگذارند و استعداد و خلاقيت خود را بروز دهند و دوما، تنها شخص مطرح در آواز، شجريان است و شخص ديگری وجود ندارد. البته شکی نيست که تقليد تا زمان هنرجويی خوب است و پس از فراگيری رديف، هرکس بايد صدای خودش را پيدا کند و اين انتقاد _به نظر نگارنده_ به خوانندگان مقلد، کاملا درست است، اما نه به خود شجريان، چرا که در ميان شاگردان استاد، کسانی هستند که اصلا شبيه به او نمی‌خوانند و نه فقط صدايشان شبيه او نيست بلکه شعرخوانی و تحريرهايشان نيز با او متفاوت است.

نکته دوم، وضعيت اجرای برنامه های موسيقی و ارائه هنر هنرمندانی است که سالها در راه فراگيری آواز تلاش کرده‌اند. امکانات بسيار محدود در اين عرصه موجب شده تا خيلی از صداهای مستعد و زيبا ناشنيده باقی بمانند و چه بسا خوانندگانی که اين توانايی را داشتند تا به يک الگوی ديگر برای هنرجويان تبديل شوند ولی به خاطر در اختيار نداشتن امکانات و ارتباطات، صدای خود را در خلوت برای خود نگاه داشتند.

آخرين و مهمترين نکته، مسايل مالی و اقتصادی اهل موسيقی است که باعث کم کاری هنرمندان اين خطه شده است. متاسفانه در کشور ما به موسيقی به ديده يک شغل و يک کار حرفه‌ای نگاه نمی‌شود و کسانی که وارد عرصه موسيقی مي‌شوند، يا از سر تفنن و بيکاری و يا به خاطر عشق و علاقه‌ای که دارند بعد از شغل اصلی‌شان، به اين امر می‌پردازند. بسياری از اساتيد موسيقی نيز که بايد در زمينه تفکر، تحقيق، پژوهش و اجرای موسيقی کار کنند، تمام وقت خود را صرف تدريس و آموزش به نوآموزان کرده‌اند و خوب چاره‌ای هم جز اين ندارند که در غير اين‌صورت چگونه گذران زندگی کنند؟!

ای کاش همه کسانی که دغدغه آواز در سر دارند، فارغ از منيتهای قومی، مکتبی و شيوه‌ای و به دور از تخريب يکديگر، دست در دست هم می‌دادند تا اين موسيقی اصيل که هويت ملی و تاريخی ماست، جايگاه واقعی خود را بيابد و چه نيکو بود اگر به جای نق‌زدن‌های کورکورانه _که گويي عادت ديرينه ماست_ نقدهای دلسوزانه، البته با راهکارهای مناسب را سرلوحه کار خود قرار می‌دادن